یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391
»» مرور زمان
**تنها آدمی بود که پاهام را از زمین جدا میکرد. یادم داد فکر نکنم به فردا، فکر کنم به لحظه، به اینکه میشود موسیقی گوش داد، فیلم و سریال دید و لَمید پشت کامپیوتر و به روش او از زندگی لذت برد. خب، یک روزهایی آنقدر قدرت داشت که پاهام را از زمین جدا بکند. بعد من سنگین تر شدم و لنگر انداختم روی زمین. پاهام چندین متر توی خاک نرم فرو رفتند و ریشه کردند. من به خیال خودم سبز شدم و او پرنده ماند. آمد و نشست و نرفت.
و این شروع مشکلات ما بود.
برچسبها: ضدخاطرات
+ لينك ثابت |
شنبه سی ام اردیبهشت 1391
»»
برچسبها: روزمرگی ها
+ لينك ثابت |
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
»» متاسفانه
نه که زندگی سخت گرفته باشد یا یک چیزی شبیه به آن، من خودم را کَندم از دختری که عاشق کتاب و بحث راجع به کتابها و نوشتن راجع به ادبیات بود، خودم را جدا کردم از چیزهایی که یک روزهایی فکر میکردم استعداد ذاتی ام در آن امور است. حالا روی میز کارم لپ تاپ است و توی لپ تاپم مقاله ها طبقه بندی میشوند، روی میزکارم کتاب تخصصی رشته درسی ام است، کاغذهای پروژه هایی با اسم های قلمبه و از این قبیل چیزها. قبل ترها روی میز کارم کتاب داستان بود و قلم نِی و فیلم. همیشه دلم میخواست حرفی داشته باشم برای گفتن راجع به چیزهایی که دوستشان دارم. اما وقت؟ هوم. وقت نیست. یک روز خیال میکردم رشته ی دانشگاهی ام را میتوانم از زندگیم و چیزهایی که دوست دارم جدا بکنم. تصورات پوچ. از هفت روز هفته، یک روزم تماما" صرف رفت و آمد از دانشگاه به خانه میشود و باقی را پای اینترنت یا درس و مشق میگذرانم یا نهایتا" با دوستانم. حالم خوب است؟ نه. راضی ام؟ بله متاسفانه.
برچسبها: روزمرگی ها
+ لينك ثابت |
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
»» ساک مقوایی قرمز و مشکی
چهار-پنج ساله که بودم، یک ساک مقوایی قرمز و مشکی داشتم.
هروقت تووی خانه دعوام میشد، میرفتم توی اتاقم و چند تکه لباس و خرت و پرت می
انداختم توی ساکم و گریه کنان مامان را تهدید میکردم که: "من از این خونه
میرم" و بعد از خانه میزدم بیرون و مینشستم روی پله های جلوی در، توی حیاط.
گریه و هق هق و غُرغُرهای زیر لب که "من سر راهی عم"، "من چه گناهی
کردم مگه" و از این قبیل حرفها که برای بچه های چهار-پنج ساله قلمبه اند.
بعضی وقتها بابا می آمد کنارم می نشست، ازم می پرسید می خواهم کجا بروم. دماغم را
میکشیدم بالا و مصمم می گفتم: "می خوام برم اکباتان خونه ی عمو اینا."
الان یادم نیست که بابا دقیقا چه میگفت، اما بغلم میکرد و برم میگرداند توی خانه.
دلم برای جسارتِ آن دختر کوچولو که به رفتن مصمم بود و حتا فکر نمی کرد که نمی
شود، و برای پدرم که بغلم می کرد و برم میگرداند توی خانه، و برای آن ساک مقوایی و
محتویات احمقانه اش، تنگ شده.
برچسبها: ضدخاطرات
+ لينك ثابت |
شنبه دوم اردیبهشت 1391
»»
+ لينك ثابت |
شنبه پنجم شهریور 1390
»» هر چند وقت یکبار
*هر چند وقت یکبار، می نشینم به فکر کردن و یادداشت کردن کارهایی که باید انجام بدهم. تصمیم می گیرم شب زودتر بخوابم، یا به عبارتی زودتر برای خوابیدن تلاش کنم، صبح ها بعد از پیاده روی و نوشیدن آب پرتقال پالپ دار، مثل جنازه ها نخوابم، دستبندهای نیمه کاره ام را ببافم، کتاب بخوانم، بنویسم، به کارهای خانه برسم، هاردم را مرتب کنم، با علاقه بروم خرید، با برنامه ویولن تمرین کنم، به آن دسته دوستهایی که 365 روزِ سال از دستم شاکی اند تلفن کنم و بروم ببینمشان، خوش اخلاق باشم، مثل آدمیزاد غذا بخورم، نه کورن فلکسِ خالی و یک بارِ کامل شکلات به جای صبحانه و جوجه کباب ساعت سه نیمه شب و یک ماهیتابه ی پر سیب زمینی سرخ شده با هزارجور سس برای ناهار ساعت پنج بعد از ظهر، هفته ای دو-سه روز شنا کنم و از تابستانم لذت ببرم.
بله من هر چند وقت یکبار می نشینم به فکر کردن و یادداشت کردن همین قبیل چیزها.
**مامان بزرگه مرا می پاید. هرکجا که چمباتمه می زنم پیدایم می کند و از لاک تنهاییم می کشدم بیرون. مامان بزرگه ی من به نوه های دخترِ بزک کرده ی از خروس خوان تا دم غروب پای ماهواره و از غروب تا آخر شب کف خیابان، عادت دارد. نه به منِ افسرده ی بدخواب که یا دارد کتاب می خواند، یا یک گوشه تمرگیده و زل زده به تَرَکِ سقف.
***زانوهام را خم می کنم، تمرکز می کنم روی دورترین نقطه روی آب، با شماره ی سه می پرم. اول نوک انگشتانم بعد سر و بدن و در آخر انگشتان پام. توی آب سُر می خورمو خودم را غرق می کنم و نجات می دهم. از آب که بیرون می آیم ناجیان غریق یکجور نگاهم می کنند که انگار من یک چیزیم می شود نهایتا".
****یکی از دو دیازپام مانده در ورق قرص را درآوردم و جا دادم در گودی کف دستم. مردد شدم. یکی هیچ وقت کافی نبود، اما بدنم کوفته بود... شاید کفایت می کرد... همیشه بدنم خواب می رود و خودم بیدارم همچنان. دومی را هم درآوردم و ورق خالی را پرت کردم روی کوه زباله های خشکی که مامان صدبار گفته بود ببرم پایین و نبرده بودم. بطری شراب را از کابینت بیرون آوردم و قرص ها را باهاش فرو دادم. بدنم لرزید. دو تا گیلاس انداختم توی دهانم و خلاص. راهم را به اتاقم پیدا کردم و روی تختم افتادم. هنوز که اینها را می نویسم، که سپیده هم زده، بیدارم.
+ لينك ثابت |
دوشنبه هفدهم مرداد 1390
»» جفت کاج مخروطی از همه عاشق تر بودند
*واحد
جنوبی یک خانه یعنی ندیدن منظره ی کوهستان. و هر شهری جز تهران(و کرج) وَرِ تنهایم
را دلتنگ می کند چون منتهاالیه شمالش کوه نیست و خانه ی جنوبی، بدون پنجره ای که
به شمال باز شود، تا حد زیادی دلتنگ کننده است. برایِ بخش دیگری از من مهم این است که پنجره ی اتاقم رو به
جنوب باز شود، حالا می خواهد دو اتاق دیگر خانه به نورگیر پنجره داشته باشد یا به
هر جای دیگر –حتا شمال-، یا اصلا" پنجره نداشته باشد، مساله ای نیست.
تنها چیزی که مرا دلتنگ اتاق قبلی ام می کند، پارک-میدانیست که پنجره ی اتاقم بهش
باز می شد. و تنها نکته ای که اسباب دلتنگی ام را فراهم می کند، درختهایی هستند که
به شکل جالبی جفت بودند و میان این جفت ها، جفت کاج مخروطی از همه عاشق تر بودند.
انگار که از ریشه یکی بودند. باقی جفت ها غیر از جفت چنار که فاصله شان
تقریبا" یک متر بود، فاصله هاشان زیاد بود.
**از بیست و چهار ساله شدنت متنفر بودم. نمی دانم، شاید نفرت نه، اما می ترسیدم. هیچ فکر کردی که چرا کیک تولد به آن محشری با آن همه فشفشه ی وحشی شمع، نداشت؟ خب راستش شمع داشت، شمع های خوشگلی هم داشت، چند وقت پیش توی قفسه ی اتاق سارا دیدمشان. رنگارنگ و خوشگل. یک شمع دو و یک شمعِ... سه. باید اعتراف کنم که وقتی شمع ها را می خریدم فراموش کرده بودم بیست و چهار ساله می شوی. چون بیست و چهار به نظرم خیلی بزرگ می آمد. چونکه... نمی دانم.
+ لينك ثابت |
چهارشنبه پنجم مرداد 1390
»» گُلی
استاد جانم بعد از چند بار "انگشت اول زیاده، انگشت دوم زیاده، سوم زیاده، پوزیسیون زیاده" گفتن، لبخند زد و از آن طرف سالن آمد کنارم و گفت که دیگر وقتش است. وقت اینکه با سازم خداحافظی کنم و یکی بزرگترش را بگیرم. دستهام شل شدند. گفت دستت را دراز کن، دراز کردم. "هوم، دستات بزرگ شدن، دیگه این ویولن برات کوچیک شده." دلم خواست دستهام آنقدر آب می رفت که می شد اندازه ی وقتی که کلاسهایمان چهارنفره بود و موهایم را گیس می کردم و چشمهام برق می زدند وقتی استاد جانِ آنوقت هام "چارداش" را می نواخت. حالا امروز، موهایم را که گیس نمی کنم هیچ، چشمهام پر از اشک می شوند که آرشه ام یکسو می رود و دست چپم به خطا می افتد؛ وقتی "چارداش" را تمرین می کنم.
+ لينك ثابت |
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390
»» تکان دهنده؛ آن گوشه ی دنج سمت چپ
بی حوصلگی های بی دلیل، بیکاری های بی وقفه، مرا سوق می دهد به خواندن داستان کوتاه. عادت جدیدی پیدا کرده ام که راست دماغم را می گیرم و می روم به سمت "کتابهای قفسه ی آبی" یا "جهان تازه ی داستانِ" نشر چشمه برای پیدا کردن داستانهای جدید از آدم های جدید. داستانهایی که اغلب آدم را به آینده ی ادبیات مملکت امیدوار می کنند. هرچند، قریب به اکثر این امیدواری ها در داستان کوتاه و یا نهایتا" رمان کوتاه خلاصه شده اند. گمانم قابل قبول هم باشد، روده درازی را در ادبیات داستانی، دستهایی ختنه کرده اند که شیر گاز را باز گذاشته اند. یا هم دوره های کلفت ترش. حتا محمود دولت آبادی هم دست و پایش را جمع کرد به مرور و شد "جای خالی سلوچ" و شاهکاری تحت عنوان "سلوک". داستان ها دارند هرس می شوند انگار. شاید هم دارند به بیراهه می روند. شاید بی حوصلگی اپیدمی نسل جدید داستان نویسان و خوانندگان شده، مَرَضی واگیر که دارد دنیای داستان را نه هرس، که تار و مار می کند.
مجموعه داستان "آن گوشه ی دنج سمت چپ" از مهدی ربّی از آن کشف های دوست داشتنیِ نمایشگاه کتابی بود که حسابی حالم را جا آورد. با داستانِ هم اسمِ کتاب زندگی کردم. پر بود از بداهه گویی های ملموس برای من. داستانِ اینکه حتا عادتهای تغییر ناپذیر هرروزه ی ما، آنقدرها هم که فکر می کنیم نسبت به حوادث خارج از روزمرگی زمخت و انعطاف ناپذیر نیستند.
"درست یادم نمی آید اما یک چیز را می دانم، یعنی فکر می کنم که می دانم، من بعد از هر شکستی مسافت را کمی طولانی تر یا حداقل استراحتگاهها را کمتر کرده ام. فکر می کنم دلیل لاغر شدن بیش از اندازه ام همین است. مثلا" جدا شدن از دخترها یا زن هایی که دوستشان داشته ام هرکدام پانصد متر به مسیر اولیه ام اضافه کرده اند. راههای غلطی که رفته ام و پشیمانی از انتخاب آن راهها، یک کیلومتر و بقیه ی شکست ها هرکدام به قدر اهمیت شان مسیرم را طولانی تر کرده اند."
"در این که آدم خیالبافی هستم شکی نیست اما چرا حاضر شده ام خیال هایشان را با خودشان عوض کنم؟ این که در این زمان به خصوص که من در اوج بی تابی هستم برای دیدنش، او در حال خارج شدن از توالت باشد، در حالی که یک دستش اهرم سیفون است و یک دستش کلید چراغ، به نظرم یک موقعیت غیرمتعادل و تصنعی است."
داستان "قربانی ابراهیم" تکان دهنده بود. یک روایت معمولی از یکسری احساسات غیرمعمول و بله؛ حکایتِ آدم ها. مثلا در داستان "دیگر هیچ چیز بااهمیتی وجود ندارد" یک جا آورده است:
"نکند داستان تو هم شبیه داستان آن مرد است که دختر نوزادش را فریز کرده بود و گفته بود برای این کار یک دلیل خیلی منطقی دارد و آن این که اصولا" دخترها زود فاسد می شوند پس باید از آنها نگهداری کرد. خوب نگهداری کرد."
در یک کلام: تکان دهنده.
مجموعه داستانِ تکان دهنده ای است. تکانهایش از تکانهایی که به بچه ای که روی پا گذاشته اند می دهند تا بخوابد، شروع می شود، تا شوک های ناگهانی.
دوست داشتمش.
*آن گوشه ی دنج سمتِ چپ/مهدی ربّی/نشر چشمه
+ لينك ثابت |
یکشنبه دوازدهم تیر 1390
»» فصل جفت گیری با کتاب
افتتاحیه ی تابستانم، اختتامیه ی سال اول دانشگاهم بود... که علما" مایه ی شرمندگی بود. کابوس مشروطی، سقوط از لیگ برتر استعدادهای درخشان به دسته ی دوم(!) دانشجویان خیلی معمولی، خداحافظی با رویای تحصیل در دو رشته به صورت همزمان، چند واحدی مردودی و... خب، برسیم به ادامه ی تابستان.
بعد از ظهرهای بخش –خارج از خانه ی- تابستان امسالم خلاصه می شود در "کافه آنان" و "آدم ها". بله. آدمهایی که با هم کافه می رویم، چای می خوریم، سیگار می کشیم، بلند بلند می خندیم، منچ بازی می کنیم، نقشه می کشیم، زر زر می کنیم. آدمهایی که معمولا" سارا و ریحان اند و غیرمعمولا" چند نفر دیگر.
ساز زدن. کار مفیدی که انجام می دهم تمرین ویولن است، هر سانس تا اندازه ای که قلبم درد بگیرد از طرز قرارگیری دست چپم، طول می کشد.
و رژیم غذایی! بله، رژیم تنبلی را توجیه می کند... و البته لاغری رژیم را... مثل اینکه هدف وسیله را و خب... اسمش را کاهش وزن به روش ماکیاولی می گذارم. موفقیت آمیز بوده تا امروز، فقط فکرم زیادی مشغول بخشی از آشپزخانه است که یک حجم یک و یه ذره متر در یک و یه ذره متر در دو متر اشغالش کرده. بله، یخچال! خودِ بی پدرش که نه، محتویاتش. بستنی ها، میوه های رنگارنگ تابستانی، فسنجان، شکلات و هر خوردنی دیگری غیر از کاهو و کلم و هویج. و البته گوشت قرمز و مرغ و ماهی که قرار است بدون روغن طبخ شوند.
فصل جفتگیری با کتاب برای من تا حدودی با تاخیر شروع شد. یعنی تصمیم گرفته ام کتابهای نیم خوانده رها شده ام را دریابم. و این کار تا حدودی زننده و غم انگیز است. علت نیم خوانده رها شدن یک کتاب هرچند شرط کافی برای گرفتن این نتیجه که خریدنش بیخود بوده، نیست، اما شرط لازم هست. البته در اکثر موارد. پس اجبار کردن خودم به تمام کردن کتابهای نصفه و نیمه بی شباهت به بلعیدن مرغ آب پز با کاهوی رژیمم -بدون کوچکترین طعم دهنده- نیست.
و صادقانه بگویم که من ابدا" جنبه ی دیدن سریال ندارم. این را تابستان گذشته بعد از کنکور به جهانیان ثابت کردم. که درست پس از کنکور سراسری زبان، شروع به دیدنِ سریال کردم و حتا وقتی داشتم برای کنکور دانشگاه آزاد آماده می شدم داشتم سریال می دیدم. خب، دوباره شروع کرده ام و شورش را و همه چیزش را درآورده ام(بیرون!:دی).
گمانم بعد از این رژیم غذایی و مطالعاتی، حرفهای خوشمزه تر و خواندنی تری راجع به تابستان امسالم داشته باشم.
+ لينك ثابت |
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390
»»
اشکهام می افتند روی کیبورد.
+ لينك ثابت |
سه شنبه هفدهم خرداد 1390
»» آنهایی که همین نیست
کاش روزمرگی هام فقط خلاصه می شدند در مسافرت های روزانه ی تهران-کرج، در کافه گردی با دوستهام، در پیاده روی در گرمای سی و خورده ای درجه زیر آفتابِ سر ظهرِ خیابان انقلاب، در موسیقی گوش دادن و چای میوه ای نوشیدن و چند نخی سیگار کشیدن در بالکن اتاقم و ذل زدن به خیابان و آدمهایش و صدالبته به جنوبگان، در کتاب خواندن، در توطئه کردن با آخرین سلول های امیدوار مغزم زیر پوست خردادِ پر از حادثه، در رفت و آمدِ مدام بین انقلاب و امیرآباد، در هفته ای یکبار معلم خصوصی شدن و از همین دست کارها و یک سری حوادث معمولی از نوع ملاقات با آدمهای جدید و یا کشف یک کافه ی جدید یا اختراع چای پونه و نارگیل یا کوکتلِ هندوانه و نعنا. آنوقت می شد چهارخط نوشت. از همین حرفهایی که همیشه زده ام؛ همین افکار و تحلیل های نَیَرز ، از همین ضدخاطرات شسته و رُفته. اما نه روزمرگی فقط همین است و نه می شود آنهایی که همین نیست را نوشت. نه اینکه نخواهم بنویسم، اتفاقا" چه جور هم می خواهم... اما مقدورم نمی شود.
+ لينك ثابت |
