شده صبح از خواب بیدار بشوی، با سردرد، بشینی روی تخت، بی حرکت، زل بزنی به رو به رو و احساس بکنی که فکر «نتوانستن» برای ادامه زندگی چقدر قوت گرفته در وجودت؟ شده؟! اینکه آرزو بکنی کاش می شد نرفت و در لحظه ماند، طوری که این لحظه ی امروز، هرگز نشود آن لحظه ی دیروز. شده فکر بکنی که دیگر نمی شود خیره ماند به جراحت روی دستت که خون ازش می رود توی دستشویی، باید رویش چسب ببندی و ادامه بدهی؟! شده به این فکر بکنی که محکومی؟! به اینکه باید رفت؟! به اینکه اگر نروی تو را خواهند برد. زمان قطعا" می گذرد بی آنکه از تو اجازه بگیرد، فرداها می رسند به امروز و می شوند دیروزهای مکرر. شده از روی تخت بلند بشوی، بدانی که امروزت را با سردرد شروع کرده ای، آرام بخشی بخوری؟ بله، یک آرام بخش دیگر به خاطر شب بیداری ها. قورت می دهی قرص را با یک جرعه آب گرم که از دیشب توی پارچ روی اوپن مانده. عکست افتاده روی پارچ شیشه ای، من نگاهت می کنم. در چشمانت چیزی هست که هنوز می جنگد، آب می ریزد روی آتش فکر «نتوانستن»، می داند که محکوم است به رفتن، اما با پای خودش می رود و خوشحال است از اینکه خودش برگزیده رفتن را. حتی با آنکه می داند بین یک راه و باز همان راه، انتخاب مضحک ترین کار ممکن است.
درگذشت خسرو شکیبایی غیر منتظره ترین خبری بود که می شد در یک ظهر جمعه شنید.
دلم می گیرد وقتی می روند عزیزانمان از پی هم، وقتی که می بینم از رفتنشان قلبم بخار می کند و اشک می آورد به چشمهایم، وقتی می بینم که وقتی بودند هیچ نفهمیدیم که بودند، خودشان را گرامی نداشتیم، حالا داریم یادشان را گرامی می داریم. بغض، از همان بغض های تلخی که مزه ی زهرمار می دهند، همانهایی که باید بیرون ریختشان. دل من می گیرد که قناریها با "غم" رفتند...
بلند شدم که مثلا بروم پنجره ی اتاق خودم را باز بکنم که خنک بشود، از این بادهای خنک در تابستان کم پیدا می شود، اما دیشب هم هوا به همین اندازه خنک بود، دیشب این موقع داشتم ایمیل تایپ می کردم، یادم هست. همه اش را با فونت سبز یخچالی نوشتم. سبز یخچالی بود جدا"؟ چه می دانم، اما یادم رفت که پنجره ی اتاق خودم را باز بکنم. تازگی ها به سختی می شود صدای همایون شجریان را از پدرش تمییز داد. آهان، آمدم پشت این کامپیوتر جنازه نشستم که درباره ی «هاکردن» پیمان هوشمندزاده بنویسم، خنده ام می گیرد آخر. اصلا هر وقت به این مجموعه داستان فکر می کنم خنده ام می گیرد، بگذارید بعدا" در «کرم کتاب» درباره اش مفصل بنویسم. بگذارید حالا کمی خنده ام فروکش بکند. داشتم می خواندم که دلم خواست یک چیزی بخورم. بلند شدم رفتم توی آشپزخانه. مامان و سیروس نیستند. آقای پدر نشسته روی مبل رو به روی تلویزیون، معلوم نیست روزنامه می خواند یا تلویزیون نگاه می کند. من یخچال را باز می کنم، قبلش لیوان برداشتم از توی کابینت، شیر می ریزم برای خودم. کلوچه های محلی که آقای پدر از شمال آورده بود هنوز هست. یکی برمی دارم. اصلا حوصله ندارم گرمش کنم. یخ یخ گاز می زنم. بیات شده. من کلیاتن از کلوچه های محلی فومن بدم می آید. اما اصلا توجهی نمی کنم که ازش بدم می آید. می خورمش. آن موقع رفتم نشستم توی اتاقم و بقیه ی کتاب را خواندم. حالا هم نفهمیدم چطور شد که یاد «ها کردن» افتادم. آمدم که مثلا درباره اش بنویسم، اما انگار شبیهش نوشتم. یکی ها کرده است روی شیشه ی مانیتور، یادداشت من تار به نظر می رسد.
پ.ن. فکر کنم باید نظردادن موقوف می کردم این پست را. آخر درباره ی چی می خواهید نظر بدهید؟ اما خب نظر بدهید. چکارش کنم؟
یک ماه از تعطیلات تابستان می گذرد و من چهاربرابر روزهای غیرتابستانی کار انجام می دهم و هنوز انگار هیچ. حوصله نمی کنم یک برنامه بریزم لااقل. کتاب خواندن شده برایم دردسر. تا کتاب دستم می گیرم مامان غرغر می کند و دوباره حرفهای تکراری: مگر تو دختر این خانه نیستی؟!
حالا یاد گرفته ام شبها تا بوق سگ بیدار می نشینم، ویر کتاب خواندنم می گیرد و مشغول می شوم. ساعت برای خودش تیک و تاک می کند، می شود دو، سه، چهار و بالاخره تصمیم می گیرم بخوابم. حالا چی؟ فردا صبحش باید بروم مدرسه. می دانید، این بهترین شیوه ی کتاب خواندن است برای من. شب بیداری تا صبحی که کار دارم. چون در غیر این صورت صبح را تا ظهر می خوابم و دوباره مامان از زندگی جغد گونه ام ایراد می گیرد. البته تا حد زیادی هم حق دارد. با این کسری خواب نمی دانم چکار باید بکنم. به نظرم امکان ندارد من بتوانم مثل سیروس که این روزها از صبح تا شب دانشگاه تهران کلاس مدیریت دارد، شبها ساعت ده بخوابم.
راستی، بعضی وقتها دلتنگ می شوم، اما نمی دانم دلتنگ چی. انگار خلأیی در من هست. یک بخش تهی اما گشاد که امنیت درونی ام را پرت کرده بیرون. از این بی اعتقادی می رنجم گاهی. اطمینان در من نیست. من نه به این دنیا اطمینان دارم، نه به خودم و حتی نه به این دلتنگی که گاها" دچارش می شوم. چقدر بد است این بی ثباتی، این هیجان دائمی، این ترس و این عدم احساس امنیت. انگار دائم دارم توی کله ی خودم فرو می کنم که هیچ چیز در این دنیا نمی تواند پایدار باشد و هیچ کس نیست که بتواند کاری برای این دنیا بکند. قلبم خالیست. مغزم پر شده.
دلم می خواهد بودنش را بگیرم و به مصدر مضارع بنویسم تا همیشه: بنویسم «ماندنش» را و نگه دارم این واژه را تا آینده و تا روزی که «بودنش» بشود ماضی بعید. هرروزم امروزست، هرروزت مبارک پدر.
*به آقای پدر و آقای خوردآزاد و همه ی پدرهای دنیا!
روزهای داغ تابستان می گذرند، آرام آرام. هیچ وقت احساس کمبود علنی نکرده ام در اینجا. من همه چیز دارم، خانواده ی خوب، آرامش، رفاه تقریبی اقتصادی و شرایط مطلوب زندگی شخصی یک دختر نوجوان را. یعنی شرایطی که به نظر خودم برایم مطلوب است. شاید این زندگی در نظر بقیه ی پانزده ساله ها سگی به نظر برسد، اما من دوستش دارم. پس مشکل کجاست؟! چرا فشار احساس می کنم بر دوشم!؟ چرا انگار خط فقر دارد می آید رویمان و ما زیرش تلف می شویم؟! چرا دلم می خواهد به شناسنامه ی جلد زرشکی ام بگویم سند جبر جغرافیایی؟! نمی دانم، اصلا انگار نمی فهمم... نمی خواهم بیشتر درباره شان بنویسم، آزارم می دهند. تنهایی ام پر شده از اعتراض و فریاد و غرغرهای ناتمام. دلم سکوت می خواهد در سرزمین تنهایی ام.
چه کنم با تو؟! نه، خودت بگو. بیا کاملا دموکراتیک عمل کنیم، لااقل اینجا که می شود، اگر پای صندوق رای نشود. چه کنم با تو؟! هان؟! بنگ... و زد به سرت دوباره؟! من نمی دانم که چرا سرتاسر زندگی من شده است صدای بنگ بنگ برخورد به سر تو. ببینم، کِی تصمیم داری تمام کنی این بچه بازی های تکراری را؟! تو نمی خوای بزرگ بشوی؟! به خودت نگاه کن. در آستانه ی شانزده سالگی چقدر کله خراب شده ای! مامان دست برنمی دارد از تکرار این حرفها که تو یک خانم جوان شده ای. می خندی؟! مسخره! اصلا مامان راست می گوید، تو جاهایی که به نفعت نباشد بچه می شوی. مرا اینطوری نگاه نکن، خودت را می زنی به خریت. وگرنه من می دانم. پانزده سال و ده ماهی هست که با تو زندگی کرده ام، پشت گوش هایت ابدا" مخملی نیست. بیچاره، دو سال که در برابر ده سالی که درس خوانده ای چیزی نیست. دو سال دیگر حتی اسمت بچه مدرسه ای هم نیست. اما تو... تو به من بگو دقیقا کِی تصمیم داری بزرگ بشوی؟! خب خب، کولی بازی در نیاور دوباره، نمی خواهد خودت را لوس بکنی و بگویی پانزده سالگی که سنی نیست، اولا پانزده نه و شانزده باید بگویی دیگر! سر من داد نزن! موهایم را ول کن دختره ی نُنُر. فقط هر وقت که خواستی بزرگ بشوی، به من بگو. بگو، خسته شدم از بس زیادتر از تو بودم. بگو که می خواهم بروم دیگر. می خواهم گورم را گم کنم. می خواهم تنها بگذارمت. می خواهم بزرگ بشوی.
حوصله نمی کنم بنویسم. دارد از سرم می افتد عادت نوشتن. راستش شاید حرفی برای گفتن ندارم. به خودم می گویم هنوز برای ننوشتن زود است دختر. غرغر کن، بنویس، تو عاشق این عادتی، تو بی قلم و کاغذ می میری. آری، می میرم. اما من حرفی برای گفتن ندارم. شاید هم دارم، نه، حتما دارم، اما، نوشته هایم راضی ام نمی کنند. ازشان خوشم نمی آید که بخواهم بگذارمشان روی وبلاگ. مسخره می نویسم و لوس. دارم از خودم ناامید می شوم. سرم گیج رفت وقتی «سلوک» را تمام کردم. از خودم پرسیدم که داستان کِی شروع شد و کِی تمام شد. در خواندن این شاهکار دولت آبادی اشتباه بزرگی مرتکب شدم. می دانستم که «سلوک» از همانهایی است که به دست آدم می چسبند. من خر شدم، گذاشتمش کنار. هر روز چند صفحه... و پیکره ی داستان از هم پاشید. باید دوباره بخوانمش. حتما این کار را می کنم. الان دوباره می خندید، پس بگویم که «بوف کور» به طور خنده داری در تک تک آثار پس از خودش –حتی در آثار نویسنده ای به بزرگی محمود دولت آبادی- انعکاس آشکار دارد. دولت آبادی بارها صریحا" نوشته از هدایت، از مرد خنزر پنزری. اصلا انگار که «قیس» یک مرد خنزر پنزری مدرن است با کلی توصیفات. «سلوک» سرتاسرش داستان پردازی است، در صورتی که به نظرم هدایت از حاشیه رفتن و پردازش بیخورد داستان بیزار بوده همیشه. هدایت پر از دلهره است اما «سلوک» از آن کتابهایی است که از اول تا آخرش سربالایی است، باید خودت را بکشی تا بالا بی هیچ سرپایینی لذت بخشی! فقط آخر داستان می رسی به قله. و هیچ کس نمی تواند انکار بکند منظره ای که از قله می شود دید. کل داستان زیر پایت است. فقط کتاب را می بندی و چشمهایت را هم و تحسین می کنی داستان را و نویسنده اش را. حالا بگذریم، بحث کتاب را پیش آوردم تا توانسته باشم چیزی بنویسم. البته وقتی دوباره کتاب را خواندم، بهتر درباره اش قضاوت می کنم. حرف تازه زیاد هست، منتها نمی دانم چطور بنویسمشان. وقتی خوب دقیق می شوم می بینم که فقط بلد بودم تکرار مکررات بکنم. حرفهای تکراری و بازهم و بازهم. این روزها انگار چیزها عوض شده اند، همه چیز انقدر آهسته عوض شد که خودم هم نفهمیدم. عجیب است، نه؟! بلد نیستم حرف تازه بزنم.
پی نوشت: من دوباره دارم همه را با هدایت مقایسه می کنم؟! من چرا اینقدر احمقم؟! من چرا همه ش فکر می کنم «بوف کور» بهترین کتاب دنیاست؟! اصلا بهترین کتاب دنیاست. هیچ کدامتان هم نمی توانید از این حرف من ایراد بگیرید. هیچ کتابی به اندازه ی «بوف کور» مرا برنمی انگیزد، هیچ کتابی.
پی پی نوشت: اصلا بگذارید اعتراف بکنم. هدایت معشوق مرده ی من است. اما من اصلا قرار نیست نه مثل او بنویسم، نه مثل او بشوم. من نویسنده ی بوف کور را دوست دارم، «نویسنده»ی بوف کور را. نه نویسنده ی «بوف کور» را.
چای سرد شد. داشتم به رابطه ی «نیلوفر آبی» با «مقوله ی هنر» فکر می کردم. اصلا حوصله ندارم بروم گرمش کنم، سرد سرد خوب است. امروز کلی پیاده روی کردم، رفتم پست و به دنبال کتاب و جزوه ای برای نسرین. البته همچین بد هم نشد، رفتم نمایشگاه بهمن، دیدم که بالاخره «ها کردن» پیمان هوشمندزاده را آورده است. پشت کتاب را می خوانم، می دانم که چند داستان کوتاه دنباله دار است. با خودم فکر می کنم که دو تا از موفق ترین مجموعه داستان های سال گذشته، چقدر با سیره متحول داستان نویسی معاصر بازی کرده اند. با خودم فکر می کنم که داستان نوشتن چقدر آسان شده، داستان نویسی چقدر عوض شده! دارم به این نکته می رسم که داستان نویسی هدایت و جمالزاده را داریم کتک می زنیم. عناصر مدرن و بیگانه ای که در داستانهای هدایت و بزرگ علوی قایم شده بودند، و می گفتیم چه هنرمندانه به کار رفته اند، امروز شده اند جزء اصلی داستانهای ایرانی. داستانهایمان یکپارچه شده اند، دیگر مثل گذشته عناصر مدرن چشم را نمی زنند. این بخش های سنتی داستانها هستند که جلب توجه می کنند.
*
آقای پدر همین حالا رفت. من از طبقه ی چهارم با کاسه آب پشت سرش ریختم. به این چیزها اعتقادی ندارم، اما آقای پدر از ریزش آب از بالا ترسید، سرش را بالا گرفت، به من نگاه کرد و خندید. رفت به یک سفر کوتاه به آنسوی مرزها!
**
آفتاب داغ روی سرم می خورد. من با روپوش مدرسه و یک کیف بزرگ و سنگین به دوشم کنار ساختمان مرکزی دانشگاه تربیت معلم ایستاده ام. امروز هیجدهم تیرماه است انگار. دانشگاه بیش از اندازه آرام است. نه، انگار من بیش از اندازه احمقم. با خودم فکر می کنم به اینکه سیروس عصر از کوی دانشگاه می آید. اگر خبری شده باشد، او می داند حتما.
***
کیف من چرا باید سنگین باشد؟! دارم از پله ها می آیم بالا. از مدرسه رفته ام دانشگاه تربیت معلم و از آنجا آمده ام خانه. دارم فکر می کنم به کتابی که داخل کیفم است. دارم فکر می کنم به تاریخ سیاسی. و تاریخ کلا". دارم فکر می کنم به اینکه لذت خواندن بخشی از تاریخ که شبیه زمان Present Perfect –حال کامل- انگلیسی است، صدبرابر بیشتر از تاریخ هخامنشیان است. به خاطر همین است که من از خواندن جنگ دوم جهانی کیف می کنم. چون بخشی است از تاریخ که ما به عنوان دنباله اش اینجا زندگی می کنیم. به خاطر همین است که من یک کتاب قطور درباره ی سازمان مجاهدین خلق را با خودم به اینطرف و آنطرف می برم. دنیای سیاست پیچیده و هیجان انگیز است.
****
جایتان خالی. درونم جنگ بود. یک جنگ خونین بین احساسم و منطق مزخرفم. خب من می دانستم که عقلم اصولا بر هر حس بی منطق دیگری که در وجودم هست چیره می شود. در واقع احساساتم را بردم. دو-هیچ.
این روزها، زندگی ام شده حکایت قصه ی جاودانه ی شنگول و منگول. من شده ام بازیگر نقش آقا گرگه بدجنس. با این تفاوت که هیچ شنگول و منگولی را گول نمی زنم، بلکه خودم را گول می زنم. اصلا دائم دارم از یک سری حقایق غیر عریان و غیر زشت فرار می کنم که مثلا دچارشان نشوم. چون وقتی بهشان دچار می شوم دلشوره می گیرم. و این دلشوره لذت بخش شده برای من. اما وَرِ ایراد گیرم مرا از این سرخوشی عجیب و غریب می کشد بیرون. وَرِ ایراد گیرم منطقی شده جدیدا"، حرفش حق است خب. گیر می دهد دیگر. از همان گیرهایی که خودم اسمشان را می گذارم غرغرنوشت. اصلا دوباره من دارم چرت و پرت بلغور می کنم، دوباره دارم یک جور می نویسم که کسی نفهمد، حتی خودم. چون به نظرم اینطوری امن تر است، انگار وَرِ ایراد گیرم است که مجبورم می کند اینجوری بنویسم.
پ.ن. داستان کوتاه چهلم را روی مجله ی اینترنتی کافه داستان بخوانید.
١٢/٤/٨٧
گویا امروز دوازدهم تیرماه است. چه اهمیتی دارد؟! چه بی حوصله و کرخت شده ای دختر؟ دلت نمی آمد بروی قلم و کاغذی پیدا کنی که رویش چیزی بنویسی! بنویسی که انگار، روی این تاب که یکنواخت به جلو و عقب نوسان می کند حس خاصی داری وقتی که چشمانت را می بندی. وقتی که اینجا ظهر است و همه در حال استراحت اند و تو تنهای تنها تاب می خوری و نگاه می کنی به باغ. و بعد دوباره می بندی چشمانت را. حس "او" تو را تاب می دهد. "او" دیگری است و تو فقط می دانی که هست. چشمانت را همچنان بسته ای، می گذاری که تاب بخوری. آرام آرام و می دانی که "او" پشت سر توست. بی صدا تاب را هل می دهد و تورا تماشا می کند. تو اما، می دانی که حتی در خیالت هم او نیست. چشمانت را باز می کنی، برمی گردی، او نیست. هیچ وقت نبوده. تو فقط می دانی که "بودن" او را نباید با بازی زمانی فعل ها بیان بکنی. شاید او بوده یا شاید خواهد بود. اما در قالب زمان... انگار که نیست. اما احساست می گوید که حالا هست. احساست همان گیلاس درشتی است که مامان از باغ چید، احساست پشت نغمه خوانی پرندگان در باغ، پشت کوههای لواسان، در حس خنک یک باد، در همه ی تنهایی امروزت در همینجا و در جای جای این آرامش عاریه ای-که از این باغ وام گرفته ای- پنهان شده. حتی همین حالا که دوستت هم آمده –اما نه از سفر- دوستت آمده به سفر. حتی همین حالا که می دانی دلتنگ نیستی، با آنکه احساست –همان که می گوید او باید در پاره ای از زمان باشد- چیز دیگری می گوید.
نقدی از «درخت آلبالو» را به قلم پسری از سرزمین اسطوره بخوانید...
درخت آلبالو؟! وقتي به اين اسم نگاه ميكني خود به خود كنجكاو ميشوي تا خواندن اين داستان كوتاه را شروع كني و در تمام طول خواندن، گوشهاي از ذهنت ناخودآگاهانه درگير تفكر دربارهي اين موضوع است كه چرا اسم داستان بايد درخت آلبالو باشد! در لابهلاي سطرهايي از داستان متوجه ميشوي كه نويسنده همچنان با دنيايي نمادين و نشانهاي درخت آلبالو را برجسته كرده است و شايد سرخي و قرمزي آلبالو را بر روي دستانت احساس كني و ترشي و شيريني آنرا بر زبانت، و به اين نتيجه برسي كه «درخت آلبالو» يك داستان «احساسي» و «تلخ» را برايت بازگو ميكند...
ادامه مطلب...

"زمان چون رویایی مبهم و کهن بر دوشت سنگینی می کند. همچنن پیش می روی و می کوشی از میان آن بلغزی. اما حتی اگر به دو انتهای زمین بروی، نمی توانی از آن بگریزی. با اینحال ناچاری به آنجا بروی- به کران دنیا. کاری هست که نمی توان کرد، مگر با رسیدن به آنجا."
من حتی فکرش را هم نمی کردم که ادبیات ژاپن بتواند اینقدر تاثیرگذار باشد. شاید من ادبیات ژاپن را یک سری نوشته های اساطیری پر از اژدها و گودزیلا تصور می کردم. البته «کافکا در کرانه» هم خودش به نوعی پر از سمبل ها و نمادها و تخیلات است. «رنگی سورئالیستی توام با مضحکه ای عبث» شاید. موراکامی که آوازه اش را باد اول به غرب برده و از آنجا به اینجا کشانده، انگار که ادبیات ژاپن را با ادبیات غرب پیوند داده است. این رمان پر از اتفاقات عجیب و غریب است. در ابتدا دو داستان کاملا بی ربط است که به طرز هنرمندانه ای به هم پیوند می خورند و هیچ وقت یکی نمی شوند! فقط مکمل یکدیگر قرار می گیرند. من هیچ قرار نیست اینجا حرفی از خود داستان بزنم. خواندش را پیشنهاد می کنم منتها با ترجمه ی مهدی غبرایی که انتشارات نیلوفر(:دی) آنرا بیرون فرستاده است.
کافکا در کرانه بر صندلی نشسته است،
گویی به آونگی می اندیشد که دنیا را می جنباند.
آنگاه که قلبت بسته است،
سایه ی ابوالهول بی جنبش
به دشنه ای بدل می شود که رویایت را می درد.
انگشتهای دختر مغروق
در پی سنگ مدخل است و بیش از این.
لبه ی دامن نیلگونش را بالا می گیرد،
به کافکا در کرانه
خیره می شود.
پ.ن. پانزده سالگی کافکا چقدر به من چسبید! :دی
داستان نویسی جسارت می خواهد. برای نوشتن باید بی باک بود. ترس، قلم را روی کاغذ منحرف می کند. جسارت چیزیست که من خودم را به هر آب و آتشی می زنم که بدستش آورم. ترسی که من در داستان نویسی دارم بیشتر از خواننده ی داستان است تا پیکره مخوف خود داستان. خوانندگان داستانهای من عموما عادت دارند در ذات داستان به دنبال شخصیت خود من بگردند و من از این کار متنفرم. کسی که گاهنامه می نویسد، منم. اما در داستان پردازی من با همه ی وجودم می کوشم از قالب شخصیتی خودم خارج بشوم و دیگری باشم. به دنبال من نگردید. من اینجا نیستم. جای دیگرم.
درخت آلبالو
*تقدیم به مامان. روزت مبارک!
تالاپ... و به دنبالش صدای شُرشُر موقت آب. انگار که چیزی به سنگینی دو تا هندوانه افتاد توی آب.
ادامه مطلب...
خب، این هم از پایان خوش سال دوم دبیرستان با یک برگ پر از ستون و نمره های ممیزدار و یک معدل قابل قبولِ پانزده صدم کمتر از بیست. و یک تبریک بزرگ برای زهره ی عزیز! شاگرد اول! در واقع! (اینجایش را شما هرچه تلاش کنید متوجه نمی شوید!) شهرداری تهران در صدد احداث خط راه آهن سریع السیر یکطرفه ی پریسا به سمت زهره می باشد. تنها چیزی که احساس نمی کنم دلتنگی است. دلتنگی برای نیمکت های دبیرستان. شاید چون کلاسها به زودی شروع می شوند و باز هم همان خنده های بی شیله پیله و روی زمین نشستن ها و نمره های ممیزدار و کتابهای قطور و یک رژیم غذایی مناسب جهت تناول همه ی این کتابها و درسها و تئوری ها از حالا تا کنکور. و دانشگاه(آن هم از نوع تهرانش) در نظر من یک پنجاه تومانی بزرگ است. یک پنجاه تومانی که باید از دیگران دزدیدش. :دی
