چايِ دم غروب را اگر خانم غمگين درست كند، چوب دارچين يا چند دانه هل هم مي اندازد توي قوري. خانم غمگين چراغها را روشن نمي كند، پشت ميز تحريرش نشسته، نور چراغ مطالعه صورتش را روشن كرده، پرده را مي زند كنار كه غروب را تماشا بكند، خانم غمگين كاش همين حالا به گريه مي افتاد. نهايتا" نيمه هاي شب است كه بغضش مي تركد و به دنبالش دو قطره ي درشت اشك ليز مي خورد روي گونه هايش و همانطور روي صورتش خشك مي شود. خانم كوچولوي غمگين به هن و هن افتاده، صداي نفس هاي بريده اش مي آيد و صداي دلنشين شكستن دنده هايش.
خانم غمگين اما،
دم نمي زند.
پ.ن. واقعا چي باعث شد من فكر كنم بلدم بنويسم؟
* براي من، مسير قدم هايت تا نيمكتي كه رويش نشستي به چلچراغ خواندن، يعني ساعت سه بعدازظهر، يعني يونيفورم مدرسه، يعني جزوه هايم توي بغلم، يعني آمدن براي ديدنت فقط. براي من، كافه آنانِ بعد از اين يعني "آنانمان، خاطراتمان". خيابانهاي شهر، سنگفرش ها، آدمها، يعني زندگي از راه حل "سرعت نسبي"، يعني زمين و زمان راكد و من سيال.
** در كله ام اين حرف دوست داشتني خانم وولف "موج" مي زند كه: "اين ديدارها، اين بدرودها، عاقبت مارا نابود مي كنند." بغض دخترك توي بغلم آرام مي شكند. خودداري آميخته با غرورش را دوست دارم –چه رازآميز است عالم اشك- و چه عجيب است دوست داشتن. و خب، چه ظريفند خاطره ها. كه مي فهمند وقتي قيچي مي كنيمشان –كه نصف مال من، نصف مال تو- درد مي كشند.
*** از خانه كه مي آيم بيرون، چشم مي گردانم دنبال رفتگر تپلي محله مان، اگر ساختمانمان را رد كرده باشد، يعني ديرم شده. پس اگر شنبه باشد، يا يكشنبه، بايد قدم هايم را بلندتر بردارم كه به كلاس فيزيك به موقع برسم. از خيابان كه مي گذرم، اگر خوابت را ديده باشم، يادم مي آيد. سوار تاكسي كه مي شوم، اگر پول خرد نداشته باشم يعني حواسم پرت بوده كه فراموش كرده ام از جيب بابا كش بروم. وارد مدرسه كه مي شوم هر "اگري" كه مي خواهد باشد، معمولا جمله ي ديگري دنبالش ندارد. جمله ي ديگرش پشت لذت آخرين سال دبيرستاني بودن گم مي شود.
انگار كه زندگي من پرتگاهي دارد و لبه اي كه هفده سالگي ام است. از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، زندگي عشق است و ديوانگي محض. ترجيح جنون به منطق است، آنهم در نهايت شعور. زندگي، بيفكر بودن و دلتنگ شدن است.
از لبه ي هفده سالگي كه نگاه مي كنم، سرم گيج مي رود و سقوط مي كنم.
سقوطي كه
محشر است.
من که نیستم.
برنامه ي فشرده ام مجال هر كار اضافه اي را ازم مي گيرد. "اضافه" نه به مميز خودم، بلكه به تشخيص معلمين محترم و پيمانكاران جاده ي در دست ساخت آينده ام كه معارضي به مزخرفي كنكور دارد. دارم عادت مي كنم به نشستن پشت ميزتحرير و خواندن و تست زدن و تايم زدن توي دفتر برنامه ريزي. دارم عادت مي كنم به چرت "كوتاه" بعدازظهرها و خستگي پيش دانشگاهي و كلا" وظايفي كه طي اين سزارین روحی خواهم داشت!
كتاب نخواندنم اما مانع چرخ خوردنم بين قفسه هاي ادبيات و فلسفه ي كتابفروشي نمي شود كه قرار بوده ازش كتاب تست بخرم و برگردم. "فكر كردن" از يادم نمي رود. كمبود خواب را به جان مي خرم براي چند ساعتي فكر كردن در سكوت دوست داشتني شب، شعري يا جمله ي جالبي پيدا كردن از ميان فرمول هاي فيزيك و رياضي كله ام كه با روحيات بيگاهم سازگار باشد و نوشتنش روي وايت بردم و اس ام اس كردنش براي تو؛ كه هيچ وقت حتي به شنيدن صداي خنده هايت هم عادت نمي كنم.
«ديوانه!» ديوانه ام خب. شك داشتي مگر؟ "در تاريك-روشن لحظه هايي در زندگي روزمره فرا مي رسد كه به آن زيبا مي گويند."(1) به لحظه ي بغض كردن من در نيمه هاي شب زيبا مي گويند. به عشقبازي فرشتگان حتي در حضور روشن ماهِ تمام، كه من مي بينم و يادت مي آورم كه ببيني، زيبا مي گويند.
به "منِ بي تو" كه سكندري مي خورد و مثل يك سياه مست نقش بر زمين مي شود "زيبا" مي گويند.
(1) از تنهايي پرهياهوي هرابال.

راستش خیلی خوشم اومد از این گلیمی که مامان برداشته و انداخته روی میز تحریرم و کلی مامان رو به خاطر داشتن این حس زیبایی شناسی تحسین کردم. همین.
ناخن انگشت شست پاي چپم از گوشه ي سمت چپش به اندازه ي يك مربع به ضلع هشت ميلي متر كبود شده. نه كه كبوديش كاملا پيدا باشد، چرا كه رفته زير لاك قرمزي كه برداشته ام رويش زده ام، فقط سايه اي از كبوديش پيداست كه يعني لاك قرمز خوبي نخريده ام اوايل تابستان. كبوديش هم مال فشاريست كه پوتينم به انگشتهايم آورده، هفته ي پيش جمعه كه صبح زود با سيروس پاشديم و رفتيم كوه. حالا اينكه ناخن شست پايم چه ربطي به حرفهايي دارد كه چند ساعت پيش توي بالكن بلند بلند به خودم مي زدم و جواب مي دادم را نمي دانم. فقط جالب بود. چون من چند روزي هست كه عجيب در فكرم و اين احوالات كاملا" آشناست و به پاييز برمي گردد. كه پاييز براي من نه يادآور خريد خرت و پرت هاي مدرسه است كه هيچ وقت نخريدم و نه باراني كه دارد تابستان را مي شويد. پاييز فقط تولدم را يادم مي آورد و روز تولدم برايم نه روز كادوگرفتن ها و تبريك شنيدن ها و شمع فوت كردن هاست، نه روز نق نق كردن كه "روز تولدمم هيچ فرقي با بقيه ي روزاي گند سال نمي كنه". كه روز تولدم –يا بهتر، بيست و چند روز مانده به تولدم از روز اول پاييز- هل مي دهدم به اينكه باور بكنم بايد يكسال بزرگتر شده باشم. انگار كه يادم رفته باشد تمام اين يكسال را و بخواهم در چند روز باقيمانده هفده ساله بشوم. در چند سال اخير كه همينطور بوده. حالا چي شد كه يادم آمد افتاده ام توي سرازيري هفده ساله شدن؟ هان، چونكه پنج شنبه سرظهر كه داشتم لاك سورمه اي ناخن هاي پايم را پاك مي كردم كه قرمز بزنم، كبودي واضح ناخن شستم را ابدا" نديدم.
«پري-سا، مرسي. بده من بپوشمش همينو.»
اتو را خاموش مي كنم، پيراهنش را خوب وارنداز مي كنم و مي دهم دستش. مقنعه ام را كه انداخته ام روي پشتي صندلي كه اتويش به هم نريزد مي كشم سرم. رسيده به سونات محبوبم از موتزارت كه خاموشش مي كنم. تكيه داده به ديوار، دارد دكمه هاي پيراهنش را مي بندد و به شتابزدگي من مي خندد كه كيفم را جمع و جور مي كنم. موبايلم را از شارژ مي كشم، به ميز جمع نشده ي صبحانه نگاه مي كنم، روي انگشتهايم بلند مي شوم گونه اش را مي بوسم. «خداحافظ. لطفا" ميز رو جمع كن ظرفا رو هم بشور بعد برو. من ديرم شده.» يك زولبيا مي گذارم دهنم، كيفم را برمي دارم مي روم بيرون. كفشهايم را كه مي پوشم باد در را با صداي وحشتناكي مي بندد.
هان؟ نه، نه، نه! من در آستانه ي هفده سالگي ام هنوز. از خواب مي پرم. موبايلم را نگاه مي كنم، ساعت پنج صبح است. نور هال خودش را از زير در مي كشد توي اتاقم و خبر مي دهد كه مامان بيدار است، سحري مي خورد، جزء بيست و هشتم را تمام مي كند. چشمهايم را مي مالم، سرم مي افتد روي بالشم كه رنگش در تاريكي معلوم نيست، اما مي دانم سبز است و به خواب مي روم.